وب نویس دوشنبه 29 دی 1393 07:32 ب.ظ نظرات ()
پسرک گفت پس دوست خدایی چون من دیشب فقط به خدا گفتم كه کفش ندارم...


پیرمردی هر روز تو محله میدید پسرکی با کفش های پاره و پای برهنه با توپ پلاستیکی فوتبال بازی میکرد 
روزی رفت یک جفت کتانی نو خرید و اومد و به پسرک گفت بیا این کفش ها رو بپوش پسرک کفش ها رو پوشید و خوشحال رو به پیرمرد کرد و گفت: شما خدایید؟! 
پیرمرد لبش را گزید و گفت نه!
پسرک گفت پس دوست خدایی چون من دیشب فقط به خدا گفتم كه کفش ندارم... دوست خدا بودن سخت نیست